سيد محمد باقر برقعى
243
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گمشده در غبار رفتى و جان خسته را ، طاقت انتظار نيست * باد بهار مىوزد ، گرچه مرا بهار نيست باغ پر از شكوفه و زمزمهء پرندگان * دشت دل مرا ولى ، سايه و سبزهزار نيست جوى به پاى پونهها ، گشته روان ترانهخوان * حيف كه سرو ناز من ، بر لب جويبار نيست آه دل سوختهء لاله ز كوه مىوزد * ليك چو آه سرد من ، اين همه داغدار نيست دل به خيال بسته و از همگان گسستهام * چشم به ره نشسته و ، در كفم اختيار نيست گاه فراكشانَدم ، گاه فرونشانَدم * ياد تو و خيال تو ، بىتو مرا قرار نيست واى به حال زار من ! ساخته گشته كار من * همچو دلم شكستهاى ، گمشده در غبار نيست خسته بىتو از بىهمزبانى خستهام * در به روى شور و شادى بستهام مىشنيدى كاش ز آواى سحر * از خروش بادهاى رهگذر قصّههاى عشق شورانگيز من * واىواى نالهء شبخيز من گريههاى ابر بارانپرورم * شِكوههاى باور ناباورم مىگشود اى كاش امشب ديده را * بر فراز آسمانها ابرها بوسههاى وعدهخيز و گرم تو * لاىلاى پرفسون نرم تو من تو را اى درّ شعرى تابناك * اى نگاهت گويش غمهاى پاك خالى از رنگ هوس دلبستهام * از جهانى غير تو بگسستهام بىتوام ديوانگىها تا به كى ؟ * با مَنَت بيگانگىها تا به كى ؟ اى دريغا ! مهر هم افسانه شد * عشقهايم از صفا بيگانه شد نقش مهر از لوح دلها پاك شد * آسمان در گور دنيا خاك شد دوستى از قيد معنى وارهيد * روح انسانى ز انسانها رميد ز آنهمه عشق تهى از ما و من * مانده برجا خواهش تنهاى من آدمكها خستهدل ، انديشه تنگ * جا نشان خالى ز جان بىآب و رنگ